|
welcome |
|
رنگین کمان چند روز پیش توی تهران بارون و تگرگ بارید و آفتاب هم توی آسمون واسه خودش می درخشید بعد از اینکه بارون و تگرگ تموم شد یک رنگین کمون زیبا توی آسمون نقش بست منم چندتایی عکس گرفتم . منم این عکس رو می ذارم اینجا . امیدوارم که خوشتون بیاد
نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 22:47 توسط ریحانه |
مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود سلام به همتون
این مطلب رو که امروز آپ کردم رو یکی از دوستانم ازم خواهش کرد که بذارم توی وبلاگم . من از این متن خوشم اومد و خواستم این وبلاگ رو با این متن آپ کنم . امیدوارم که خوشتون بیاد
مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود سلام... به تو گفتم که نیایی ولی ای کاش تنها این یک بار به حرف هایم گوش ندهی و بیایی . تو هم گفتی : عزیزم , بگذار من و تو فقط در قلب ها یمان مثل یک راز باقی بمانیم ولی من بارها مثل این بار قولی که به تو دادم شکستم . این بار می نویسم نه بخاطر ما که شاهیم و شما تاج سر ما ؛ مینویسم برای غم دوری تو... آخرین قصه ای که برایت تعریف کردم یادت هست؟ قصه لیلی و مجنون بود ؛ آخرش این شد : من تویی و تو منی همه از من می پرسن چته ؟ این دختر تا از مسافرت برگشته چش شده؟ یکی میگه مریض, یکی میگه نکنه عاشق شده, اوون یکی میگه من میدونم : حتما با کافش قهر کرده ؛ مادرم را می بینم که یواشکی چشم های خیس وسرخ مرا می بیند اما تا نگاهش می کنم , نگاهش را سریع از رویم بر می دارد... ولی هیچکدام نمی دانند در قلب من چه می گذرد هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی؛ که بداند غم تنهایی و دلتنگی ما (من دیگر تنهایی خود را با چه کسی قسمت کنم؟)
هنوزهم... هنوزهم صدای گرم سلامت , صدای دوستت دارم هایت گوشم را نوازش می دهد . دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال هنوز هم تصویر قشنگ چهره ات در وقت نماز جلوی چشمانم نقش می بندد. هنوز هم سرخی لبانت , گرمی لبانت که آن شب با هزار زحمت به من دادی را احساس می کنم . هنوز هم فراموش نکردم چقدر شب ها لووسم می کردی , منم به تو می گفتم برای وصف کردن احساسم نسبت به تو کلمات را کم می آورم ؛ می گفتم : همه چیزمی جز ... جز عشقم .
یادش بخیر... یادش بخیر صبح ها با صبح بخیر گفتنت روزم را آغاز می کردم . یادش بخیر شب ها با لالایی های تو به خواب می رفتم . شب ها به امید لالایی گفتنت ساعت محبت پنجره را باز می کنم وبه پنجره شما نگاه می کنم میدانم پشت پنجره ایستاده ای,صدای گریه هایت را می شنوم, ولی ...
می خواستم ... می خواستم با صدای قشنگ تو برای سحر بیدار شوم . می خواستم وقتی تو می گویی قبول باشه جوون دلم , افطار کنم . می خواستم اول آذر را جشن تولد یک سالگی مان را بگذارم اما نخواستی که یک ساله شویم . دیدنت بی تابم کرد رفتنت ویرانم
دیگر با من خداحافظی کردی نمی دانم چرا؟ آخه بی انصاف مگه قرار نبود تا وقتی بله نگویی من پیشت باشم ؟ این را که گفت ؟ فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم من تا ابد نرانه عشقم را در آفتاب عشق تو می خواندم
خود می دانم که رفتنت هم مانند ماندنت به خاطر من بود ولی...
بازا و دل تنگ مرا مونس جان باش وان سوخته را محرم اسرار نهان باش
دوست دارم
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 22:6 توسط ریحانه |
مسافرت به شمال ایران (بابل) سلام دوستان خوبم . خوبین ؟ خوشین سرحال و قبراق هستین ؟
امروز می خوام در مورد مسافرتمون به خونه اجدادی حرف بزنم (خونه مادر بزرگم) جایی که کار می کنم به ما یه هفته تعطیلات دادن (تعطیلات تابستانی) من و مامانم هم از خدا خواسته برنامه جور کردیم و با خالهام رفتیم شمال. جاتون خالی بود . هوا خنک خنک . خونه مادر بزرگم یک تاب داریم که وقتی ما نوه ها بچه بودیم مسابقه میگذاشتیم که هر کسی زودتر پاش برسه به شیروونی برندست یک آتش کدهای هم داشتیم که هر شب جاتون خالی دورش جمع میشدیم و خودمون رو گرم میکردیم و شعر میخوندیم و جاتون خالی گاهی سیب زمینی میذاشتیم توی آتیش و جزغاله شده میخوردیم . چون یهو همه تصمیم میگرفتیم قایم موشک بازی کنیم آخه اونجا به خاطر دار و درختی که داره جون میده واسه قایم شدن . وقتی که عید رفتیم اونجا تقریبا ۲۰ نفری بودیم وقتی که تابستون اومدیم ۵ نفر بودیم و دایما یاد دوران بچگی میوفتادم . چه دوران خوبی بود و چه زود گذشت .
خیلی سعی کردم از سایت تینی پیک عکسهایی که از شمال گرفتم را بذارم اینجا ولی نمیدونم چرا آپلود نمیکرد . آخر سر از داداش احمدم کمک گرفتم تا تونستم این عکسها رو اینجا بذارم. احمد جان داداش خوبم دستت واقعا درد نکنه
خوب این از آتشکده که فعلا در اینجا روشنش نکردیم
این هم یک نوع فلفل که من اسمش رو گذاشتم فلفل توپی . آخه مثل توپ کرویه
این هم یک عدد بوتهی گوجه فرنگی. عجب گوجه فرنگی بزرگی !
این هم یک کدو حلوایی که نمیدونم چرا بالای خونهی همسایه هست
این هم خونهی مادر بزرگم در شمال
این هم از شالیزار
این هم عکس برگ کدو حلواییه
این هم گل کدو حلوایی
امیدوارم که از این عکسا لذت ببرین موفق باشین دوستای من
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 0:57 توسط ریحانه |
سسسسلااام سلام دوستان از این که این همه مدت آپ نکردم شرمنده . یک کمی کار داشتم و ذهن و همه چیم درگیر بود شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت ، ولی می شود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا شاخت. شکسپير پدر داشت روزنامه مي خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت : پدر بيا بازي کنيم پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد . پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه
نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 15:27 توسط ریحانه |
دنیای پرنیانی بازی كودكان را خراب نكنیم بازی، تئاتری است كه نمایشنامه آن برگرفته از دنیای خیال و دنیای واقعیت كودك است. این تئاتر، صحنه و تعدادی هنرپیشه دارد و به كارگردانی و بازیگردانی بچهها انجام می پذیرد. هنرپیشهها اسباب بازی آنها و صحنه نمایش جایی است كه اسباب بازی را قرار می دهند. چون بازی تبدیل تخیل به عمل و نمایش است، در دنیای كودكان، عملی لازم و دلپذیر شناخته می شود. به علاوه هرچه زمان بازی بیشتر باشد، تكامل تفكر و رشد عمومی كودك بیشتر و بهتر خواهد بود.بازی چند هدف را محقق می كند: 1. تخیل كودك را پیاده (اجرا) می كند. 2. به آرامش كودك منجر می شود، زیرا «بازی یك مكانیسم دفاعی است». 3. بر تجربههای كودك می افزاید. در بازی، كودك به مقام «تفكر انتزاعی داشتن» می رسد و بعدها می تواند به تفكر حل مسائل نیز برسد. كودكی كه بازی می كند شاد است و تجربیات بسیاری می اندوزد. بچه ای كه سی بار با یك جعبه بازی كرده، تجربه ای اندوخته كه به مراتب بیش از كودكی است كه تنها یك بار با همان جعبه بازی كرده است. اگر می خواهید فرزندتان به كمال رشد برسد، زمینه بازی بسیار او را فراهم كنید. زمان بازی كودك از تولد تا ده سالگی است. ما باید در این دوران فرصت و امكاناتی را برای بچهها فراهم كنیم تا آنها از بازی سیراب شوند. بازی حق فرزندان ماست و اسباببازی برای آنها لازم است؛ به همان اندازه كه وسایل و اسباب حرفه ای ما برایمان اهمیت دارد. اسباببازی را باید با دقت و بر مبنای فهرستی معین تهیه كرد.
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 11:30 توسط ریحانه |
بازی کردن در فضای باز برای حفظ سلامت چشم کودکان مفید است متخصصان ميگويند؛ بازي كردن كودكان در فضاي خارج از منزل و در محيطهاي باز به حفظ سلامت چشم آنها كمك ميكند. مطالعات جديد نشان ميدهد كه تعداد كودكان مبتلا به مشكل نزديك بيني در جهان رو به افزايش است و اين رشد بويژه در بين كودكان شهرنشين در شرق آسيا بيشتر مشاهده ميشود. به گفته پزشكان؛ كودكان مبتلا به نزديك بيني شديد علاوه بر اين كه بايد خود را با اين مشكل تطبيق دهند درعين حال هم بيش از كودكان سالم در معرض آسيبهاي چشمي و حتي نابينايي در دوران بلوغ و بزرگسالي هستند. هرچند فاكتورهاي ژنتيكي نقش قابل توجهي در ابتلا به نزديك بيني ايفا ميكنند اما تحقيقات جديد نشان ميدهد كه عوامل محيط زيستي نيز به اين روند دامن ميزنند و در تشديد خطر بروز نزديك بيني موثر هستند. نزديك بيني معمولا در طول سالهاي مدرسه آغاز شده و پيشرفت ميكند، اما بررسيهاي روي نقش مطالعه شديد و ساير كارهاي چشمي در فاصله نزديك نشان داده است كه نقش اين فاكتورها در بروز نزديك بيني اندك است. اما از سوي ديگر يك تحقيق جديد به سرپرستي دكتر كاترين آ. رز روي بيش از 4000 كودك محصل استراليايي نشان داده است كه فعاليتهاي خارج از منزل در كنترل نزديك بيني نقش مهمي ايفا ميكنند. بررسي اين اطلاعات جديد به كشف يك نكته كليدي انجاميد كه بر اساس آن نرخ ابتلا به نزديك بيني در كودكان 12 سالهاي كه فعاليت آنها در خارج از منزل بيشتر بود به ميزان قابل توجهي كاهش پيدا كرد. اين تاثير به حدي است كه به گفته پژوهشگران حتي فعاليت در فضاي باز از ورزش كردن در محيط بسته براي پيشگيري از بروز نزديك بيني موثرتر و مفيدتر است. اين تحقيق در نشريه اوپتالمولوژي به چاپ رسيده است .
نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 11:14 توسط ریحانه |
عشق یعنی قطره ای از رازها از پرستوها وز پروازها عشق یعنی سایبان آرزو مثل بغضی بی بهانه در گلو عشق یعنی تا ابد زیبا شدن قطره ها را کم کمک دریا شدن
نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 12:9 توسط ریحانه |
دنباله کرگدن راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم .
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد . جلوی چشم های کرگدن چرخی زد و آواز خواند . کرگدن تماشا کرد . تماشا کرد و تماشا کرد ؛ اما سیر نشد . کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیا ست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین . وقتی کرگدن به این جا رسید ، احساس کرد چیز نازکی از چشمش افتاد . کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ! دم جنبانک ! من قلبم را دیدم . همان قلب نازکم را که می گفتی ! اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چه کار کنم ؟ دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلب های نازک داری . کرگدن گفت : راستی ؛ این که کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند قلبش از چشم هایش می افتد یعنی چی ؟ دم جنبانک گفت : یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند . کرگدن گفت عاشق یعنی چی ؟ دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشم هایش می چکد . کرگدن باز هم منظور دم جنبانک راد نفهمید ؛ اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند ، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش بکند و باز هم قلبش از چشم هایش بریزد . کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد یک روز حتما قلبش تمام می شود . آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت : من که اصلا قلب نداشتم ، حالا که دم جنبانک به من قلب داد ، چه عیبی دارد بگذار تمام قلبم را یرای او بریزم . دم جنبانک فکر او را فهمید و گفت : وقتی کسی عاشق می شود قلبش تمامی ندارد . ...
نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 8:56 توسط ریحانه |
ادامه داستان کرگردن ... کرگدن گفت : این ها که می گویی یعنی چه ؟
نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 9:0 توسط ریحانه |
گاهی نگاهت را نگاه کن ! روزی شیوانا تابلوی بزرگ و سفید روی دیوار کلاس گذاشت و از شاگردان خواست بهترین جمله کوتاهی را که با آن زندگی انسان میتواند همیشه در مسیر درست قرار گیرد ، روی آن بنویسند. شاگردان هفتهها فکر کردند و هر کدام جمله زیبایی را گفتند . اما شیوانا هیچ کدام را نپسندید . روزی مرد ژندهپوش با چهرهای زخمی و خسته وارد دهکده شد . هیچ کس در دهکده به او غذا و جا نداد . مرد زخمی پرسان پرسان خودش را به مدرسه شیوانا رساند و سراغ معلم مدرسه را گرفت . شاگردان او را نزد شیوانا بردند . یکی از شگردان گفت : استاد به گمانم این مرد فراری است . حتما خطایی انجام داده و به همین دلیل میگریزد و اکنون که نزد ما آمده شاید سربازان امپراتور دنبالش باشند و اگر او را این جا پیدا کنند حتما برای ما صورت خوشی نخواهد داشت . شاگرد دیگر گفت سر و صورت زخمی او نشان میدهد که اهل جنگ و درگیری است . لابد یکی از راهزنان است که با فریب به دهکده آمده تا چیزی برای سرقت پیدا کند . شاگرد بعدی گفت : به گمانم او بیماری خطرناکی دارد که هیچکس جرات نکرده به او کمک کند . شاید دیر یا زود بیماری او به بقیه افراد مدرسه سرایت کند و ما نیز مریض شویم ! اما شیوانا وقتی مرد غریب را در آن وضع دید بی اعتنا به حرفهای شاگردان ، بلافاصله از آنها خواست تا به تازهوارد آب و غذا و محلی برای اسکان دهند و لباسی مناسب بر تنش بپوشانند و بگذارند خوب استراحت کند . آن مرد چند هفته به راحتی در مدرسه ساکن بود. یک روز مرد تازه وارد که حسابی استراحت کرده بود وارد کلاس شیوانا شد و گوشهای نشست و به حرفهای او گوش داد. شیوانا در پایان کلاس از مرد خواست تا اگر دلش میخواهد برای بقیه چیزی تعریف کند . مرد گفت تاجری هستم بسیار ثروتمند در شهری بسیار دور است که برای ملاقات با دوست خود چندین هفته سفر کرده و در نزدیکی دهکده شیوانا از اسب به داخل رودخانه افتاده و به زحمت خودش را به ساحل کشانده و زخمی و خسته موفق شده تا خودش را به مدرسه شیوانا برساند . او گفت که خانوادهاش را از وضعیت خود مطلع ساخته و به زودی سواران و خدمهاش به دهکده میرسند تا او را به خانهاش بازگرداند . مرد غریب گفت اکنون از لطف و مهربانی اعضای مدرسه بسیار سپاسگذار است و به پاس نجات او از آن وضع قصد دارد تا مبلغ زیادی به مدرسه کمک کند تا وضع مدرسه و دهکده بهتر شود . همه شاگردان یک صدا فریاد کشیدند و از این که فرد سخاوتمندی قبول کرده در کارهای انسان دوستانه مدرسه مشارکت مالی کند بسیار خوشحال شدند . وقتی کلاس درس تمام شد ، مرد تازه وارد به تابلوی سفید روی دیوار اشاره کرد و گفت به نظر من میتوانید با نوشتن یک جمله روی این تابلو آن را بسیار زیبا و معنا دار کنید طوری که هر انسانی با اندیشیدن در مورد این جمله بلافاصله در مسیر درست قرار گیرد. شاگردان هاج و واج به سخنان مرد تازهواردگوش کردند و از او خواستند اگر جملهای به نظرش میرسد بگوید . تازهوارد گفت من پیشنهاد میکنم روی تابلو بنویسید : گاهی اوقات نگاهت را نگاه کن . چرا که ما آدمها معمولا فقط به اتفاقات اطراف خودمان نگاه میکنیم و با قالبهای ذهنی خودمان نگاهمان را روی چیزهایی متمرکز میکنیم که ممکن است درست و مناسب نباشد . اما اگر انسان یاد بگیرد که گاهی نیمنگاهی به نگاه خودش بیندازد و بی پروا چشمانش را به هر چیزی خیره نکند ، آنگاه از روی کنترل مسیر نگاه میتوان از خیلی قضاوتهای عجولانه و نادرست در مرود اشخاص دوری جست و صاحب پاک و پسندیده شد . شیوانا بلافاصله این جمله تازه وارد را پسندید و گفت که روی تابلو بنویسید : گاهی نگاهت را نگاه کن !
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 21:11 توسط ریحانه |
|
درباره وبلاگ
آرشيو موضوعات وبلاگ
لينك دوستان لينك هاي روزانه |